تبليغاتX
دو دیوانه عاشق

دو دیوانه عاشق

خاطرات زیبای دو دل داده

سلام

سلام

من بعد از ۶ ماه دوباره اومدم. خیلی کارها و اتفاقات توی این ۶ ماه افتاد که اصلاً یادم رفتم وبم را آپ کنم. من و محمد همچنان پیش هم هستیم و لحظات خوبی را با هزاران اتفاق سپری می کنیم. تازه ۹ ماه از خدمت محمدم گذشته وای که دیگه خسته شدم ز این خدمت. ما رو از تمام برنامه ها و پول درآوردن انداخته . از خدا می خوام زودتر کار محمدم را درست کنه تا بعد از ۶ سال بالاخره بریم سر خونه زندگیمون ماشاالله با این وضعی که مملکت واسه ما جوان ها فراهم کرده مگه میشه به همین راحتی ازدواج کرد هر جا شو می گیریم درست شه باز یه جاش می لنگه. طبق معمول ما هر پنجشنبه می رویم بیرون و تلافی خستگی کل هفه را از دل هم بیرون می آوریم. کلر هر روزم شده دعا که کارمحمدم زودتر درست شه و بریم جفتمون ولقعاً خسته شدیم دوست داریم دیگه تا سرمان رو برمیگردونم همدیگر رو راحت ببینیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 11:55  توسط مجنون  | 

لالایی

پنجشنبه خوشبختانه شرکت تعطیل شد و قرار من و محمد این بود که فرحزاد بریم محمد ساعت ۱۲ اومد با هم رفتیم درکه ناهار خوردیم عجب ناهار توپوی بود به من که خیلی چسبید آخه محمد پیشم بود و اشتهام باز شده بود، من خیلی گربه دوست دارم اما وقتی سمتم بیاد ازش می ترسم روی تخت نشسته بودیم و غذا می خوردیم که یه گربه مامانی همش دور ما قدم می زد دلم سوخت ۲ قاشق می خوردم و یه استخوان براش می انداختم آخرش مثل بچه پروها بدون تشکر غیبش زد. بعد از ناهار رفتیم فرحزاد تا محمد قلیان بکشه و من هم یه نوشیدنی بخورم من از دود بیزارم و به محمد اجازه می دم فقط پیش من قلیان بکشه فکر کنم از فروردین تا حالا نکشیده بود خلاصه اون می کشید و من یه نوشیدنی خوردم دیگه داشتم منفجر می شدمخلاصه خیلی خوش گذشت تا ساعت ۷:۳۰ بعدازظهر با هم بودیم خیلی خسته شده بودیم من رفتم خونه مثل جنازه افتادم محمدم طفلک باید می رفت خواهر بزرگش را با بچه اش از خانه خواهر وسطیه بیاره " من نمی دونم این خواهر بزرگه چی از جون ما می خواهد"اصلا انگار نمی فهمه محمد خسته است با کمال بی رحمی از هفت حوض تا هلال احمر محمدم را پیاده اورود چقدر دلم واسه محمدم سوخت. محمدم ساعت ۱۰ شب زنگ زد گفت گفت داره می میره از خستگی می خواد لالا کنه و صبح من را هم ساعت ۱۰ بیدار می کنه تا کارتون ببینیم و کلی حال کنیم . جمعه من ساعت ۱ پا شدم اما محمد هنوز بیدار نشده بود تا اینکه ساعت ۳ بیدار شد تا ۴ با هم حال کردیم که یکدفعه محمد گفت می خواد یه یک ساعتی چرت بزنه من هم چیزی نگفتم گفتم باشه بخواب وای وای وای محمد تا ۱۰ شب خوابید من هم خیلی ناراحت شده بودم نمی دونم این مردا چقدر دوست دارن بخوابن خلاصه من ناراحت شدم و قهر کردم اما صبح پا شدم محمد بیدارم کرد که بیام خلاصه از دلم بیرون اورود و مشکل حل شد ولی من نمی دونم این مردا تو خواب چه کار می کنند اینقدر خواب را دوست دارن!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 8:52  توسط مجنون  | 

فرحزاد

سلام محمد جونم خوبی؟ حتماً خوبی چون منو داری

خیلی خوشحالم از چند لحاظ: اولاً فردا عید است و تو خانه ای کلی با هم حال می کنیم. دوماً دیشب پادگان نگهبان بودی و قرار است امروز بیای پیش من تا با هم وبمونو آپ کنیم. سوماً که از همه مهمتره قراره پنجشنبه با هم بریم فرحزاد و کلی شاد باشیم، آخه می دونی توی هفته اخیر خیلی ناراحت بودم شاید تمام ناراحتی ها و غم ها روی دلم مانده بود و خیلی از سوال های توی ذهنم بی پاسخ مانده بود که خیلی اذیتم می کردبا حرف ها و قول هایی که یکشنبه به من دادی سعی کردم تا حدی آروم بشم حالا فکر می کنم با یه گردش خوب حسابی ته دلم پاک بشه هر چند می دونی که من خیلی رئوف و مهرابانم و زود می بخشم البته تو هم زبون چرب و نرمی داری. محمد جان توی این سایت چند باز ازت خواهش کردم حرف ها و قول هامون یادمون نره به خدا ارزش این همه ناراحتی و دعوا رو نداره درسته؟ بگذریم.............. هورا هورا هورا هورا  بیرون تفریح گردش با محمد هورا هورا هورا

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 9:47  توسط مجنون  | 

30 نکته برای موفقیت در روابط عاشقانه

نقش بازی نکنید. من زمانی عاشق نامزد فعلی ام شدم که خیلی راحت جلو آمد و گفت : “سلام، چطوری؟” به همین سادگی و بدون هیچ آلایشی.
به دنبال مردهایی که تنها از پول صحبت می کنند نروید. این عمل معمولا نشانه ای از نا امنی است.
در اولین قرار ملاقات به هیچ وجه در مورد ازدواج صحبت نکنید.
زمانی که کنار یکدیگر نشستید به مردهای دیگر توجه نکنید و مطمئن شوید که او نیز خانم های دیگر را زیرنظر نگرفته است!

به ادامه مطلب مراجعه کنید

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 8:46  توسط مجنون  | 

تقدیم به تو

این مجموعه عکس و شعر را به محمد جونم که بهترینم هست تقدیم می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 8:7  توسط مجنون  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:29  توسط مجنون  | 

اس ام اس باحال

*یارو عروسی میکنه میره پیش دکتر میگه:
آقای دکتر زن من هامله نمیشه!
دکتر سوال میکنه :
میگه چند وقت عروسی کردی؟
میگه ده روز !!!
دکتر میگه پدرسگ زن گرفتی یا زود پز؟!!!

*یه مورچه بگیر . . . . . شلوارشو در بیار . . . . . شورتش رو هم در بیار . . . . . نترس در بیار . . . . . برش گردون ! پشتشو ببین ! دلم برات اونقدر شده !

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:28  توسط مجنون  | 

خسته ام2

با وجود اینکه محمد را می بینم اما هنوز حالم خوب نیست هنوز حس بدی توی دلم هست نیاز به شنیدن یه سری حرف ها دارم شاید یکی با حرف هاش بتونه آرومم کنه آیا این شخص وجود دارد؟ شایدمقصر خودم باشم چون از بس که خندون هستم کسی متوجه دردهای من نمی شه .

 

گریه هامو نمی بینی....غصه هامو نمی دونی...فریاد قلب زخمی مو از تو چشام نمی خونی.........

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:24  توسط مجنون  | 

خسته ام

این روزها خیلی احساس خستگی و تنهایی می کنم نمی دونم چم شده منی که اینقدر دوست داشتم برم بیرون و مهمونی و اهل خانواده بودم اما حالا دوست دارم فقط توی یه اتاق تاریک و خلوت تنها باشم و فکر کنم از همه و زمونه و بیرون و آدماش خسته شدم دیگه طاقت ندارم میرم جلوی آینه حالم از خودم به هم می خوره می خوام گریه کنم تا سبک شم اما نمی شه دوست دارم برم یه بیابونی که هیچ کس نباشه فقط خدا را صدا کنم اونقدر داد بزنم تا از حال برم گاهی اوقات دوست دام یکی دوسال خواب باشم و پا نشم نمی دونم خیلی احساس تنهایی می کنم دلم خیلی شکسته کسی آدم رو درک نمی کنه تا برای کسی درد دل می کنم شاید تا ۲ روز اول یادش باشه اما بعدش فراموش می شه اطرافیان من بیشتر یه شنونده خوب هستند تا اینکه مرهم دردهای آدم باشند بعضی از کسانی که خیلی دوسشون دارم مادام در حال تغییر کردن هستند و من وقتی این صحنه ها را می بینم داغون می شم پش چرا من تغییر نمی کنم چرا کسی من را جدی نمی گیره و درک نمی کنه هزاران چرا در ذهنم دارم اما بی جواب.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 10:51  توسط مجنون  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9:10  توسط مجنون  | 

عشق از نظر علمی چیست ؟

وقتی به کسی می گویید «دوستت دارم» به چه معنی است؟ جوابها و تفاسیر زیادی به این سؤال وجود دارد. اما زمانی که این سؤال را می پرسید اکثریت مردم می گویند که عشق یک حس است و در قالب کلمه نمی گنجد.
زندگی بدون عشق مثل استفاده از تنفس مصنوعی است.
آیا من به خاطر اینکه به شما نیاز دارم دوستتان دارم؟ یا به خاطر اینکه دوستتان دارم به شما نیاز دارم؟

به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9:1  توسط مجنون  | 

آرزو

من که همه وجودم مال تو هست چرا خرابش می کنی یعنی ارزش این دروغ را داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:56  توسط مجنون  | 

دروغ

 

 

تو که با من هم دل و هم درد بودی

 

پس چه شد؟

پس چه شد اون همه وعده وعیدهای با امید

 

تو که من خدایت بودم و می پرستیدی مرا

 

پس چرا دروغ دادی جواب همه دلبستگیهام را

 

تو را٬ یارای ماندن نبود و می دانستم

 

همه را رها کردم و پریدم به سوی تو

 

پریدم مثل کبوتری که بال پرواز ندارد٬

 

به امید تو

 

ولی تو همچنان کبوتر بی بال ٬ پر شکسته ام کردی

 

یادنه 2 هفته قبل چقدر اصرار کردم شماره تماس پادگان را بده اما ندادی و چقدر تو سر و کله هم زدم، یادته توی مجیدیه چه قولی دادی دروغ چه بزرگ چه کوچیک نباید گفته شه بهت از اینه که آخرش آدرم بفهمه و همه چی بریزه به هم. یادته دیروز اومدم پیشت واسم چه شط و شروطی گذاشتی؟ آیا من تا حالا دروغ گفتم؟ کهریزک یادت رفته حتما یادت رفته این بود این همه علاقت چقدر واست مهم شدم خودم نمی دونستم باشه محمد آقا ممنونم به خاطر دروغت و دروغ مادر و خواهرت عیبی نداره یک و ماه و نیم با دروغ و منطق اشتباهت تحمل کردم ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه حالا دیگه آزادت می زارمت بازم ممنونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:33  توسط مجنون  | 

خانم ها چه خصايصي را دوست دارند

خيلي سخت است كه بتوان بر طبق خصوصيات اخلاقي كه جنس مخالف آنها را ميپسندد رفتار كرد. معمولاً هنگاميكه زمان قرارهاي ملاقات فرا مي رسد، خانم ها از هر نظر به خودشان مي رسند، اما در مقابل آقايون همان چهره خسته و عرق كرده باشگاه را ترجيح مي دهند. نكته مهمي كه آقايون نبايد هيچ گاه از نظر خود دور كنند اين است كه خانم ها هميشه آنطور كه وانمود مي كنند، نيستند و هيچ گاه حقيقت چيزهايي را كه دوست دارند در همسر خود ببينند را به زبان نمي آورند. شايد برخي از خانم ها نسبت به بعضي از خصوصيات اخلاقي همسرشان دل خوشي نداشته باشند و هميشه از او ايراد بگيرند و به او غر بزنند؛ اما بد نيست كه در اين قسمت از برخي خصوصياتي كه مي تواند يك خانم را همواره علاقمند به شوهرش نگه دارد نيز چيزهايي بدانيم. شايد خانم ظاهراً از تعدادي از رفتارهاي بخصوص آقا رضايت نداشته باشد، اما واقعيت اين است كه او در باطن خود، از زور خوشحالي در حال انفجار ميباشد. تعجب آور است؟!

اين مقاله را بخوانيد تا ببينيد كداميك از رفتارهاي "مردانه" تان حس علاقه همسرتان را بر مي انگيزد و براي تغيير آنها مجددا فكر كنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:23  توسط مجنون  | 

ستايش

چون لبهائی خشک چسبیده بر شیر آب

در حسرت توام

              چون چشمانی به آسمان در پی چهره ی مهتاب

              دنبال توام

چون کودکی در جستجوی سینه ی مادر

بیتاب توام

              هر لحظه چون شهوتی آتشین

              تو را هوس می کنم

و همچون درد مادری از نه ماهگی فرزند

زجر دوریه تو را می کشم

              تو ای نطفه ی حس وجود زندگی در من

              دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:46  توسط مجنون  | 

قلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:43  توسط مجنون  | 

مرده

کی می گه مرده نفس نمی کشه

گی می گه نبضش اصلاً نمی زنه

خوبه چشاتو یک دم باز کنی

ببین اون مرده چقدر شکل منه

دیگه دارم می پوسم تو این کفن

روی زخمم تو دیگه نمک نزدن

هی از این و اون نپرس مرده کیه

آره اون مرده منم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 8:10  توسط مجنون  | 

حرف دل من

همیشه به عزیز ترین کسانی که دوستشان داری در بدترین شرایط بهشون کمک می کنم اما هر وقت که من در سختی به کسی نیاز داشتم هیچ کس را اطرافم ندیدم از آدم هایی که آدم را در شادی و خوشگزرانی می خواهند متنفرم ای کاش از دست همشون می رفتم اما چه کنم که عرضه ندارم خیلی دلم شکسته فکر کن از عزیز ترین کسی که در حد پرستش دوستش داری ۴ تا حرف خوشگل بشوی چه حالی می شی؟ هیچی نمی شی جز اینکه اون حرف ها مثل خوره به جونت بیافته و حسابی شنکنجه ات بده داغ این حرف درد قلبم را خیلی زیاد کرده گاهی اوقات وقتی اینطوری ناراحت می شم می گم خدا جون من که هیچ دلبستگی به این دینا ندارم می شه بیای من رو با خودت ببری؟ همیشه دوست داشتم وقتی ناراحتم یه نفر باشه هر یک ساعت بهم زنگ بزنه و آرومم کنه تا فکر نکنم اما متاسفانه اینطور نمی شه همه آدم ها دو چهره دارند امان از آن روزی که دستشون رو بشه. حرف دل رو به کی می شه گفت به هیچ کی این طوری سنگین ترم چون یا منت می ذارند یا آخرش چندتا تیکه باحال بهت می ندازن من خیلی کم ناراحت می شم اما امان از اون روزی که دلم بشکنه دقیقاً مثل الان دیروز شنبه به قدری حالم بد بود که شرکت نرفتم شاید مثل یک مرده متحرک شدم که هیچ دارو و مرهمی روی دلم اثر نداره آخه یه حرف هایی رو شنیدم که جونم را درآورد. فکر نمی کردم یه نفر اینقدر بهم توهین کنه یا حرف هام تکراری باشه یا حوصله اش را نداشته باشه اون حرکان و رفتارها جلوی چششم مثل یه فیلم می گذره خدایا نمی بخشم به قرآن نمی بخشم اینقدر چشام از گریه می سوزه که نگاه کردن به صفحه کلید برام سخته واسه خودم نوشتم تا بلکه بتونم با این مانیتور درد دل کنم و آروم شم هرچند که دیگه نفسی برام نمونده. کاش سرم را روی شانه های یه نفر می ذاشتم یه دل سیر گریه می کردم آنقدر که توی بغلش بمیرم واقعا خسته شدم اما چه کنم که دیگه به هیچ کی اعتماد ندارم چقدر سخته بغض گلوت را کنترل کنی اونقدر که گلوت درد بگیره وای از اون روزی که این بغض بشکنه و .....چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده. چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 8:19  توسط مجنون  | 

روزت مبارک

سلام محمد جان، روزت مبارک

امروز می خوام بهت این سایت را نشان بدهم تا بدونی چقدر تو خاطراتموت برام مهمه. خیلی دوستت دارم به اندازه ای که خودتم باورت نمی شه درسته خیلی مشکلات را تحمل کردیم و خیلی ها دلمان را شکستند اما خوشحالم که دیگه داری مال من می شی از همین جا می بوسمت

بوسه وصل شیرین عشق است

 

می خوام قدر هم را هر روز بیشتر تر از دیروز بدانیم حالا من منتظم تا تو خودت را جمع و جور کنی آخه قراره سال دیگه بیای من منتظرتم  پس بیا خودت می دونی دوری ما از هم چقدر برایمان سخته و زجر آور بود پس ما به هم محتاجیم

حضور گرمت و وجودت به من آرامش می ده حتی زمانی که مریض می شم تو هستی که برای من دکتر و داروم می شی توی این دنیا چشم روی همه بستم و فقط خواستم هر جا دوستی داشته باشم تو را صدا کنم هر جا ناراحتی داشتم تو را صدا کنم هر جا دلتنگی داشتم تو را صدا کنم و خواستم تا آخرش بهت تکیه کنم چون خودمون خواستیم عاشقانه می پرستمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 7:41  توسط مجنون  | 

تلفن

 

امروز سه شنبه است مطابق روزهای فرد من باید امروز محمد را می دیدم اما متاسفانه نگهبان است. ساعت 11 بود که تلفن زنگ زد تلفن زنگ زد وای محمد بود چقدر خوشحالم کرد خستگی را ازتنم بیرون کرد با اینکه کم حرف زدیم اما برای من یک دنیا ارزش داشت بیچاره داشته جای نگهبانی اش را با یک سرباز جا به جا می کرده که از وقت استقاده می کند و به من زنگ می زند الهی بگردم گفت ساعت 3 هم پست ها جا به جا می شود به من زنگ می زند. قرار شد که من چهارشنبه صبح ساعت 8 که محمد تعطیل می شود بیام تا محمدم را ببینم.
عشق را با تمام وجودم دوست دارم چون دردسرهایش را دوست دارم چون دیوانه محمدم هستم.
محمد جونم قراره روز پنجشنبه این سایت را به تو نشان بدهم و همین جا ازت خواهش می کنم دیگه ناراحتم نکن آخه من دلم خیلی زود می شکنه الان یه دو روزی هست که قلبم واقعا می سوزه می دانم که گاهی اوقات شرایط برای تو سخت است اما تو مردی باید مردتر بشی مطمئن باش مثل همیشه خوب خوب درکت می کنم پس از تو هم خواهش می کنم مثل همیشه درکم کن و آرومم کن.

دو تا عاشق آینه هم هستند که تو راست قدم برداری من هم راست قدم بر می دارم و اگر تو خلافش بری من هم همون طور می روم پس بیا تا آخر راست هم حرکت کنیم فدات شم.

 I love you not because of who you are, but because of who I am when I am with you..

 

من تو رو دوست دارم نه  به خاطر تو...بلکه به خاطرشخصيتي و ارزشي  که زماني که با توهستم پيدا مي کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:47  توسط مجنون  | 

نامه

امروز دوشنبه است. من محمد را روزهای فرد بعدازظهر می بینم با صبح های روز زوج ساعت ۶ صبح.این هفته سه شنبه محمد نگهبان است در نتیجه من محمد را نمی بینم اما قرار شد چهارشنبه صبح که از پادگان می آید بیرون زود بیاد پارک کنار خانه ما برای دیدن من. امروز می خواهم قسمتی از آخرین نامه ای که محمد در پایان دوره آموزشی در کهریزک برایم نوشته را روی این وب بذارم:

بسم رب عشق

سلام عزیزم الان ساعت ۱۹ عصر روز شنبه ۱۱/۳/۸۷ و در واقع آخرین شنبه حضور من در پادگان، الان کم کم شعله های خوشحالی در وجودم در حال روشن شدن است به خاطر اینکه این دوره لعنتی در حال به پایان رسیدن است امروز هم مثل دیروز صبح و بعدازظهر متفاوتی داشت دیروز صبح واقعاً خوب و عالی بود برای اینکه روز جمعه بود و تعطیل و ما پنجشنبه به خاطر اینکه من نگهبان بودم نتونستیم بعد از ۸ روز با هم باشیم ولی تو جمعه اومدی کهریزک دنبال من و تمام خستگی من از اون هفته اردو را از تنم بدر کردی. ولی بعدازظهر در خونه وقتی همه عصبانی بودند شاید کسی جز من رو پیدا نکردن که تمام عصبانیت خود را بر روی سرش خراب کنن، به جون خودت اینقدر ناراحت بودم که نمی تونستم حتی یک کلمه باهات حرف بزنم و خودم هم فهمیدم که تو را ناراحت کردم ولی خوب چاره ای نداشتم این جمعه هم گذشت و شنبه آمد با هزار تکاپو تونستم اجازه بگیرم و بیام به تو زنگ بزنم خدا را شکر مثل همیشه با یک فکر باز حرفهام رو شنیدی حداقل اینکه متوجه شدی من زیر قولم نزدم و تو را از روی عمد ناراحت نکردم و با تو قهر نکردم الانم دارم به پنجشنبه فکر می کنم خدا کنه زودتر برسه تا ببینمت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 9:8  توسط مجنون  | 

در يک آغوش ساده همه چيز هست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:52  توسط مجنون  | 

وصیت من

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:41  توسط مجنون  | 

پر پرواز

تو حضور مبهم پنجره ها
روبروم ديواراي آجريه
خورشيد روشن فردا مال تو
سهم من شباي خاكستري
توي اين دلواپسي هاي مدام
جز ترانه هاي زخمي چي دارم
وقتي حتي تو برام غريبه اي
سر رو شونه هاي بارون مي ذارم

اسم تو براي من مقدسه
تا نفس تو سينه پر پر مي زنه
باورم كن كه فقط باور تو
مي تونه قفل قفس رو بشكنه
منم مو يه اسمونه بي دريغ
منم مو يه كوره راه نا گزير
اي ستاره شباي مشرقي
پر پرواز من و ازم نگير

اسم تو براي من مقدس
تا نفس تو سينه پر پر مي زنه
باورم كن كه فقط باور تو
مي تونه قفل قفس رو بشكنه
منم اون يه اسمون بي دريغ
منم اون يه كوره راه نا گريز
اي ستاره شباي مشرقي
پر پرواز من و ازم نگير

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 9:16  توسط مجنون  | 

خوشحالی

 

امروز پنجشنبه است. محمد هر طبق معمول هر پنجشنبه از ساعت ۱۲ تا ۷ بعدازظهر پیش من است. توی این هفته بین من و محمد یک مشکلی پیش آمد که به شدت روی من اثر منفی گذاشت. محمد امروز صبح ساعت ۱۰ زنگ زد به من. من گفتم چرا زود تعطیل شدی گفت برای تو یک سوپرایز دارم صبر کن تا ۱۲ تا برنامه را ردیف کنم و بعد می آیم پیش تو. الان من خیلی فضول شدم آخه من یه دختر کنجکاو، شیطون "از نوع خوبش" ، فضول هستم الان توی دلم عروسیه یعنی محمد چی کار می خواهد بکنه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:21  توسط مجنون  | 

سوء تفاهم

امروز چهارشنبه است. همان طور که گفتم دیروز از دست محمد خیلی ناراحت بودم و اصلا حوصله نداشتم. دیروز محمد از من خواهش کرد که پنجشنبه مثل هفته های قبل از ۱۲ تا ۷ بعد از ظهر بیرون باشیم جهت عذر خواهی و حل مشکل با وجود اینکه هنوز از دستش ناراحت بودم قبول کردم و امروز هم از من خواست تا صبح ساعت ۶ پیشش با شم تا قبل از اینکه برود پادگان من را ببیند . سوء تفاهم و مشکلات بین عاشقان پیش می آید ما آدم ها بستگی دارد که چه جوری با آن برخورد کنیم. از شما دوستان عزیز می خوام من را راهنمایی کنید تا روز پدر چی بخرم من برای محمد لباس، زینتی جات ، عطرو.. گرفته ام اما واقعا نمی دانم الان باید چی بگیرم لطفا به من کمک کنید که چی بگیرم.

من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی

از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی

دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی

من که بیمار تو هستم چه بپرسی ، چه نپرسی،

 

جان به راه تو سپارم ،چه بدانی، چه ندانی

شعرم آهنگ تو دارد ،چه بخوانی ،چه نخوانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 8:10  توسط مجنون  | 

تمام نا تمام من پر

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 7:53  توسط مجنون  | 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:26  توسط مجنون  | 

گریه

 

 

گریه کن

نذار غم شه توی قلبت

خالی کن هر چی که داری توی صندوقچه قلبت

بذار مزرعه پلکات آبیاری شه باز دوباره

همیشه قشنگه چشمات حتی وقتی که میباره

هر چی غم تو سینه داری خالی کن با سیل اشکات

غم سرد تو صداتو بسپار به بارون چشمات

گریه کن حالا که چشمات شده دریاچه ای از آب

خالی کن غم نگات رو عزیز قشنگ بی تاب

میشه تو گریه چشمات گریه ستاره رو دید

توی بارون نگاهت میشه اشک مهتاب و چید

گریه کن که گریه تو میشکنه بلور غم رو

پاک کن از دریای قلبت کوه پر غرور غم رو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:57  توسط مجنون  | 

مشکل

دیروز دوشنبه من محمد را دیدم، اصلاً روز خوبی نبود واقعا ای کاش نمی دیدمش بین ما یه مشکلی پیش امده و من از دست محمد خیلی خیلی ناراحتم و نمی دانم چه کار کنم اخلاق محمد دگرگون شده خیلی از دستش دلم شکسته اصلا امروز حوصله هیچ چیز را ندارم چون نمی دانم چه کار باید بکنم . متاسفم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 7:25  توسط مجنون  |